تبليغاتX
!!!دلم گرفت
!!!دلم گرفت
دست نوشتــه هـای یک فهیــم بچـــه
. . . 87/10/05
منتظر بودم نظرا بشه ۴۰تا که چله نشین شیم سر زمستونی!

 

بلبل اگه تو قفس طلا بمونه، زندونيه ... مي خونه ولي اداي خوندن رو در مياره
قارچ سمي - رسول ملاقلي‌پور

کاش این دنیا هم مثل یک جعبه موسیقی بود،همه صداها آهنگ بود، همه حرفها ترانه
دلشدگان - علی حاتمی

آزمودم عقـل دوراندیش را ... بعد از این دیوانه سازم خویش را .. آی دکتر !
هامون - داريوش مهرجويي

کجا داره میره؟ د آخه به چی رسیده؟ سوسک و مورچه دارن تو مرداب تکنیک دست و پا می زنند دیگه.همش هم به خاطر این شکم صاب مرده است.راحت لم دادن.معنویت چی شد بدبخت؟ به سر عشق چی اومد؟
هامون - داريوش مهرجويي

می خواستم بدونم که خودم چه قدر می تونم بدونم!
دونده-امیر نادری

 

همین!دفتر این وبلاگ شاید بسته شد!تا زمانی که حرفی قابل گفتن،برای گفتن پیدا کنیم!همین!تمام.

نوشته شده توسط مرجان | موضوع: | لینک ثابت |

برای فیروزه ای خاطرات فیروزه ایمان. 87/08/29
آخ.یه جوری شدم.پرید.هر چی می خواستم بگم پرید..خدایا!این من بودم؟!من اونا رو نوشته بودم!من چه بد ذات شدم خدا!

***************************************

۲۶ آبان ۱۳۸۶.یه خاطره.یه عشق.پایان روزای قشنگ برا همه اونایی که کنار چشمه تسنیم جمع بودند.برا همه اونایی که تا زمان بودن دکتر گیل آبادی،هیچ وقت این تاریخ یادشون نرفته بود..نمی دونم چرا و چی شد که هیچ کس یادش نموند!هیچ کس یادش نموند اختتامیه جشنوارمونو.شاید اینقدر مشکل زیاد شده که..بی خیال!من بعد چند هفته نیومدم این جا که اینا رو بنویسم..اومدم که بنویسم برا تسنیم و دکتر و تمام کسایی که به قول مریم خانم مقنی پور یه مدتی بهشون می گفتند تسنــیـــم نویس.

۲۶آبان۱۳۸۷ همه خاطرات تسنیم تو مغزم رژه رفت.خاطرات بودن دکتر گیل ابادی..

***************************************

سلام دکتر!آبی!فیروزه ای،عزیز!سلام.سلام دکتر گیل آبادی..دکتر ثانیه ها و سال های خوش جوانی رادیو.دکتر..۲۶آبان گذشت .می دانی چند وقت هست که دیگر صدایت را نشنیده ایم؟دست نوشته های زیبایت را نخوانده ایم؟دکتر می دانی؟می دانی دکتر تمام ۲۶آبان به بودن تو فکر می کردم.به تسنیمی که ساختی.به ۲سالی که ما را دور هم جمع کردی.همان چند ماه قبل از رمضان و بعدش کافی بود تا بفهمیم قدم اول را "خدای ما یه جایی همین نزدیکیاست!"همانی که فرشید می خواند در روی خط جوانی.فیروزه ای نمی دانم از چه برایت بنویسم که تو بهتر از همه می دانی بر ما چه گذشت.فیروزه ای یادت هست؟یادت هست شب های فیروزه ای را؟شب قبلش ارکیده گفت "فردا برناممون شروع می شه،ساعت ۳شب"من گفتم"باور کن برنامه تو نیمه شب مخاطب جذب نمی کنه!"اما دکتر شب های فیروزه ای گل کرد..تا آنجا که خودم هم شدم شنونده..دکتر!از چه بنویسم؟!حرفهایم تکراریست!یادت هست؟کسی یادش نبود ،دکتر تو یادت بود؟دکتر اختتامیه تسنیم..چشمه روشن خداوند!فیروزه ای یادت هست روزهایمان را کنار چشمه تسنیم...فیروزه ای زیباترین کنار هم بودن بچه های حلقه ای که حالا دیگر چیزی از آن باقی نمانده در آن روزها بود..ارکیده وبلاگ مرکزی تسنیم ساخت،امید لوگو..من،مرضیه و سوسن،ستاره..همه نوشتیم از تسنیم و سوره دهر و انسان بودن.اما دکتر..همه بهانه بود.بهانه ای برای شناختن خدا!دکتر یادم نمی رود آن روزهایی که نشانی با بچه های وبلاگ نویس مصاحبه می کرد و همه چه عشق می کردیم از این کنار هم بودن.از این که به قول مریم بهمان می گفتند تسنیم نویس!دکتر شب های فیروزه ای را یادت هست؟همان که سپیدار می نوشتند..گروهی که کسی فکرش را هم نمی کرد با آن هفت ترانه ای که ساختند بتوانند ...هی!سپیدار!نمیدانم!چه شد؟ از آن چیزی مانده؟فیروزه ای!سفید مثل شب را یادت هست؟من مسلمانم!قبله ام یک گل سرخ!سعید پور محمودی..حامد جواد زاده..وحید جلیلوند!اختتامیه را که حتما" یادت هست!چه ذوقی داشتیم ما.مهران دوستی چه استرسی داشت وقتی ساعت ۴درها باز شد و همه داخل آمدند.وای!سخنرانی های ضرغامی!اگر قسمت بدی داشت آن اختتامیه دقیقا" همین بود!وای علیزاده و خواجه امیری،ترانه های لاری پور و حسنی.نیما..رئیسی!وای!کل انداختن های نیما و آقای حسینی!وای!!آقای حسینی!هست؟نچ!او هم دیگر نیست!نمی دانم شاید هم نمی خواهد باشد بعد از رفتن تو!فیروزه ای من!وقتی تو رفتی دیگر نه خبری شد از تسنیم،نه جوان و نه شعار "شنیده می شوید" به تحقق پیوست!دکتر اختتامیه تسنیم بهانه بودها!بهانه ای فقط برای این که یاد کنم از تو و کارهایت و از تمام قدم هایی که برداشتی اما نخواستند راه رفتنت را ببینند!دکتر!هفت شنبه!یادت هست؟هفت شنبه،فرزاد،افشین،مریم و امیر!دکتر تو که رفتی آن ها هم دیگر دور هم جمع نشدند!گفتند تا چند روز دیگر  دوباره می آیند..اما شک دارم!دکتر تو که رفتی دیگر سفید مثل شب هم شب هایمان را سفید نکرد..دیگر سندس نشنیدیم..قرآن نخواندیم شب های یکشنبه!فیروزه ای!چه بگویم از نبودنت جز یاد روزهای بودنت!همین.تمام.

حس خوبی دارم /  به تـــو که نزدیکی / میشه دستاتو گرفت / توی این تاریکی / می شه تا آخر عمـــر / با خیالت ســر کرد / می شه عاشـــق موند و ... / عشـــق رو بـاور کرد ! / تا تو هستی جز تو / همه چی ممــنوعست / عشق دل کنده از این /کوچه باغ بن بست / من توی آغوشــت / گـرم بودم یا سـرد / کاش شــب می فهــمید / روز بــاور می کرد / بغض یه دنیا رو /از دلــم کم کردی /من فقط مــــن بودم / منــــو آدم کردی ! / عشق بی حادثه نیست / من خیانت کردم / اگه یادم باشی / زود بر می گردم / ای خدایی که برام / تـــــو شبا فانوسی / هول می شم وقتی / تــو منو می بـــــوسی / هول می شم وقتی /  تــو منو می بـوسی ...

فرزاد حسنی-پاییز۸۶-جشن تسنیم

***************************************

پ.ن۱من نمی تونم.دیگه نمی تونم.دیگه نمی تونم مثل گذشته هرچی دلم می گه بیارم به زبونم.یه حسی خیلی وقت بود اینو بهم می گفت اما بهش شک داشتم تا این که چند ساعت پیش وبلاگ تسنیم و خوندم...چیزی که تو تمام دوره تسنیم با جون و دل می نوشتمش و نمی دونم چه طوری و از کجا میومد!وقتی داشتم می خوندمشون نویسندش برام غریبه اومد یادم رفته بود خودمم!

پ.ن۲اما چیزی که بهم امید می ده داستانیه که دارم می نویسم!نمی دونم چه طوریه!ولی فقط می تونم بفهمم که قلمم نخشکیده!شاید مخم کار نمی کنه!

پ.ن۳دلیل این که ۲۸ابان۸۷ این مطلب و نوشتم این بود که من تا همین دیروز امتحان داشتم!

پ.ن۴یه چیزی یادم اومد!عزیزان جان چلچراغ بسته نشده!طبق گفته نویسنده های مجله اختلافات داخلی بین اسپانسرهای مجله بوده که باعث جا به جا شدن دفتر هفته نامه شده.خدا رو شکر مشکا حل شده و شنبه هفته آینده می تونیم دوباره چلچراغ بخونیم!اینم جلد شماره جدید برای اثبات حرفام..

پ.ن۵:دوستم پردیس تو بلاگش نوشته:"باز هم ماه آذر یکی از هنرمندان خوب را از میان ما گلچین کرد و برد...این بار احمد آقالو از میان ما پر کشید..."آذر منوچهر نوذری،ناصر عبداللهی،بابک بیات رو از ما گرفت...چی بگم!حرف های ما هنوز نا تمامه!تا نگاه می کنی وقت رفتن است!

پ.ن۶:امروز یه اس ام اس برام اومد"مادر زهره حسنی به رحمت خدا رفت"زهره حسنی هم یک تسنیم نویس بود..چیزی ندارم جز همون دعایی که آقای حسینی کردند"انشاالله فرشته ها به جاشون دور خونه خدا طواف کنند".

پ.ن۷:وقتی داشتم به بچه های جوان رادیو خبر می دادم برای این مطلب یه مورد اول تعجب برانگیز بعدم عادی برام پیش اومد:عنوان یا اسم خیلی از وبلاگایی که هر طریقی مربوط به رادیو جوان بود تغییر کرده بود!شده بودند یه اسم مجزا...

پ.ن۸:پدر سعید پورمحمودی هم فوت کرد.این شد چند تا تسلیت؟

نوشته شده توسط مرجان | موضوع: | لینک ثابت |

و قاف حرف آخر عشق است،آنجا که نام کوچک تو آغاز می شود.. 87/08/07

از رفتنش دهان همه باز،انگار گفته بودند پرواز..پر، واز!

خیلی بده که بعد از رفتن یه بزرگ بفهمی که کی بوده،خیلی بده وقتی بود اسمش و که می دیدی بی تفاوت از کنارش رد بشی..اما خوبه،خوبه که حداقل بعد از رفتنش بشناسیش،باهاش زندگی کنی!رفتنش امشب یک ساله خواهد شد.۸آبان۱۳۸۶هجری آفتاب.

باز
اي الهه ناز...

صداي تو مرا دوباره برد
به کوچه هاي تنگ پابرهنگي
به عصمت گناه کودکانگي
به عطر خيس کاهگل
به پشت بام هاي صبح زود
در هواي بي قراري بهار
به خواب هاي خوب دور
به غربت غريب کوچه هاي خاکي صبور
به کرک هاي خط سبزه
بر لب کبود رود
به بوي لحظه هاي هر چه بود يا نبود
به نوجواني نجيب جوشش غرور
روي گونه هاي بي گناهي بلوغ
به لحظه نگاه ناگهانگي
به آن نگاه ناتمام
به آن سلام خيس ترس خورده
زير د انه هاي ريزريز ابتداي دي
به بوي لحظه هاي هر کجاي کي!
به سايه هاي ساکت خنک
به صخره هاي سبز در شکاف آفتابگير کوه
به هرم آفتاب تفته اي
که بي گدار
با تمام تشنگي
به آب مي زنيم
به عصرهاي جمعه اي
که با دوچرخه هاي لاغر بلند
تمام اضطراب شنبه هاي جبر را
رکاب مي زنيم
به بوي لحظه هاي بي بهانگي
که دل به گريه ها و خنده هاي بي حساب مي زنيم
به "آي روزگار..." هاي حسرت دروغکي
غم فراق دلبر به خواب هم نديده هميشه بي وفا!
به جورکردن سه چار بيت سوزناک زورکي
به رفت و آمد مدام بادها و يادها
سوار قايقي رها
به موج موج انتهاي بي کرانگي
دوار گردش نوار...
مرور صفحه سفيد خاطرات خيس...

صدا تمام شد!
سرم به صخره سکوت خورد...
آه بي ترانگي!

خاطرات خیس.بهار۷۴.دلتنگی.خاطره.بی ترانگی.

اي غم ، تو که هستي از کجا مي آيي؟
هر دم به هواي دل ما مي آيي

باز آي و قدم به روي چشمم بگذار
چون اشک به چشمم آشنا مي آيي!

دی ۷۲،غم،اشک،چشم،آشناست،کجا دیدمش؟!

سراپا اگر زرد و پژمرده ایم
ولی دل به پاییز نسپرده ایم
چو گلدان خالی لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده ایم
اگر داغ دل بود،ما دیده ایم
اگر خون دل بود،ما خورده ایم
اگر دل دلیل است،آورده ایم
اگر داغ شرط است،ما بُرده ایم
اگر دشنه ی دشنمان،گَردنیم
اگر خنجر دوستان،گُرده ایم
گواهی بخواهید،اینک گواه:
همین زخمهایی که نشمرده ایم!
دلی سربلند و سری سر به زیر
از این دست عمری به سر برده ایم

حالا،همه این شعر شده دقیقا" وصف حال ما!دلی سربلند و سری سر به زیر..

حرفهاي ما هنوز ناتمام...
تا نگاه مي کني:
                       وقت رفتن است
باز هم همان حکايت هميشگي!

پيش از آن که باخبر شوي
لحظه ي عزيمت تو ناگزير مي شود

آي...
اي دريغ و حسرت هميشگي!

ناگهان
          چقدر زود
                       دير مي شود!

رفتی،بدون توسنگم،کنار تو ابرم...

قطار میرود
تو میروی
تمام ایستگاه میرود
و من چقدر ساده ام که سالهای سال
در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده ام
و همچنان به نرده های ایستگاه نرفته تکیه داده ام

.

نوشته شده توسط مرجان | موضوع: | لینک ثابت |